.
 کد مطلب : 374         گروه :  374         تاریخ انتشار :  ۱۸ اسفند ۱۳۹۴         دیدگاه :  بدون دیدگاه       

بهترین های محمد جوروند

بوی خرمشهر مرا شهری است بی‌سامان و برباد سواد اندوده چون مینوی شّدار مرا نه، شهری از زاغان کژخُلق فراسوتر ز جابلس‌ها و جابلق خدایش ناخدایی بی‌سرانجام زمینش آسمانی دام در دام کج‌اندیشانه خورشیدش شراری است مهش اسب چموش بی‌سواری است به تالابش خدایان خفته در خاک بیابانش ظهور زخم و خاشاک رها کن! شهر […]

بوی خرمشهر

20150605_215315

مرا شهری است بی‌سامان و برباد
سواد اندوده چون مینوی شّدار

مرا نه، شهری از زاغان کژخُلق
فراسوتر ز جابلس‌ها و جابلق

خدایش ناخدایی بی‌سرانجام
زمینش آسمانی دام در دام

کج‌اندیشانه خورشیدش شراری است
مهش اسب چموش بی‌سواری است

به تالابش خدایان خفته در خاک
بیابانش ظهور زخم و خاشاک

رها کن! شهر من همرنگ مرگ است
رها کن! جلوه گل در تگرگ است

غریبان! شهر من را باد برده است
زمین، شهر مرا از یاد برده‌ست

کدام افسون چنین آواره‌ام کرد
و در بُهت زمین آواره‌ام کرد

خدایا دشت سرگردان من بود
شب و آوارگی ویران من بود

خدایا گردبادی بود جانم
زبان چون ذوالفقاری در دهانم

نیامم کام و کامم شعله زاری
دلم دیوانه‌ای آتش سواری

الا ای ذوالفقار خفته در کام
برآ چون آفتاب ای رفته تا شام

برآ چاووش جان خستة من
برآ اسرار کام بستة من

اگر چه گز مگانت برنتابند
برآ مستند و در میخانه خوابند

فراموش من و تو هر چه بادا
جهان نوش من و تو هر چه بادا

سری دارم که بی‌سامان‌ترین است
دلی کز عاشقی ویران‌ترین است
***
الا ای ذات عالم در بدایت
زمین‌سالار بی‌چون تا نهایت

جلال و قهر حق در جلوة ذات
ترازوی زمین روز مکافات

ترا هر جلوه دیگرگون برادر
زبان ای ذوالفقار و خون برادر

بر آگاهی که عالم شد خزانی
بهارم بی‌تو کارم شد خزانی

نگه کن باد شرطه از شمال است
جنون را ماه کامل در کمال است

پلنگ جانم امشب ماه‌وار است
غبار این بیابان پرسوار است

غبار این بیابان است و مستی
تب و تاب من و جان است و مستی

«چنان مستم چنان مستم من امشب
که از چنبر برون جستم من امشب»

چنان مستم به جام لایزالی
که عالم را و غم را لاابالی

محّرر آتش مشب در گرفته است
تبم در شعلة آذر گرفته است

نمی‌دانم چه گفتم هر چه گفتم
همان را دیشب از حق می‌شنفتم

الا ای ساقی آتش به دوشم
بیا تا جرعه‌ای آتش بنوشم

بیا کاین جان آتشخوار مست است
زمین، این تخل نفرین بار مست است

بیا ز آب و از آئینه رَستم
من امشب هر چه باید بود هستم

به پیرامون من ماه و ستاره‌ست
زبانم آتش و حرفم شراره است

نمی‌تابم چنان کز شور و شیون
به رقص افتاده با من چوب و آهن

بیا ساقی کمند افکن شرابی
شب و مهپاره‌ای، نه، آفتابی

صدای مرگ بال افشانده امشب
زمین را تا تبهاهی رانده امشب

مرا این کوف ویران زاد از چیست؟
خدایا رقص خون در باد از چیست؟

چه شد آن شعله بازان نی سوارند
سواران یادگاران در غبارند

غبارانگیز صحرا در خماری است
و در رگهای صحرا درد جاری است

چرا این شهر لبریز از غریبی است
قرارم زخمه‌ای از بی‌شکیبی است

شگفتن لانه در ویرانه دارد
بداندیشی در اینجا لانه دارد

زمین لبریز بوی مرگ و مُردار
دلیران خفته مَردانی گِل او بار

مرا شهریست بی سامان و بربار
سواد اندوده چون مینوی شدّاد

مرا نه شهری از زاغان کژ خلق
فراسوتر ز جا بلسا و جابلق

بهشتی داشتم با نخلبندان
زمینی عرصه بالا بلندان

مرا جویی ز شیروانگبین بود
بهشتی آسمانی بر زمین بود

هوایی مهربان، خاکی فلک سای
زمینش، آسمان افتاده برپای

بگو شهد و شکر آمیختندم
شبی در جامی از جان ریختندم

عدم را عرصه تنگ آمد جنون کرد
وجود آخر عدم را سرنگون کرد

شبی؟ نه، صبح شکّر برگل کرد
فلق در جلوه تکرار گل کرد

خدایا جلوه‌ای در کلک مانی
و در پسکوچه‌های لن ترانی

زمین را جلوه رنگارنگ می‌ریخت
ز طاق شش فلک آهنگ می‌ریخت

که ناگه در تب این جلوه بازی
مرا گل کرد شهر سرفرازی

زمین با نام خرمشهر گل کرد
شکردر شاخه‌ای از زهر گل کرد

عدم می‌ریخت بال و پر، ندیدید
گلی روئیده در آذر، ندیدید

ندیدید آنچه دیدم، آنچه دیدم
نه از خود نه ز کس آنرا شنیدم
***
الا ای جاشوان باد عجیبی است
تگرگ و شرطه افسون غریبی است

الا ای جاشوان، دریاغباری است
مِه است اینجا، تب طوفان مداری است

شراع کشتی بی لنگر افتاد
نگه کن شطّ و شب در آذر افتاد

ببین بر عرشه ملاّح او فتاده است
فسون کیست؟ کشتی ایستاده است

من و این کشتی بی‌لنگر و باد
من و حرص عجیب آذر و باد

اگرچه عرصة بی‌ناخدایی است
غبارانگیز این دریا کجایی است

بریز ای ساقی آتش در شبی تار
به رقص آور مرا امشب جرس وار

شرابی ساقیا بی‌خوف حاشا
من و گلخانه و شوق تماشا

بیا میزو به جانی ده که جام است
می‌اش شمشیر و جانش چون نیام است

شرابی سرخ؟ نه شمشیری از قهر
فسونی رسته درد امانی از زهر

به اوج‌ام می‌کشانی ساقی امشب
مرا چون می‌دوانی ساقی

چه افتاده‌ست ساقی؟ می بیاور
حریفا فتاده، باقی می‌بیاور

ببین جان مرا کز می جهانی است
زمین از حالم امشب ترجمانی است

بیاد زلف مجنون مستم امشب
بیگر از مهربانی دستم امشب

من و درد خماری، هول پیری
مرا تا خانه امشب دستگیری…

الا ای شوکران هوش برکن
بیا و سایه‌ای برمن بیفکن

بیا کز شرم ماندن رفته
وز این زخم خماری بس خرابم

بیا تا با من از غیرت نمی‌هست
وزآن دریای هستی شبنمی هست

من و درد غریبی، بی‌کسی، آه
من و شبهای پراندوه بی‌ماه

من و شبهای خرمشهر و اروند
من واین نخلهای پای دربند

من و شمشیرهای آبدیده
من و این نخلهای سربریده

الا ای عرصه‌گاه خون و ناورد
الا میزان مرد از خیل نامرد

زمین، ای عرصه گاه در تلاطم
بگو از ماه در سیلاب خون گم
***
شبی همسر نوشت باد و طوفان
سفر کردیم با غوغاترین جان

غبار آهنگ و پیمان زاد بودیم
سراپا شیون و فریاد بودیم

سرم برپا خم از غوغای زنجیر
سرعالم بگو بر پای زنجیر

شبی، نه جلوه‌ای در چشم گرگان
هوایی زوزه زاد از خشم گرگان

شبی که بی شما ما زنده بودیم
شبی کز حجم تن آکنده بودیم

شبی که بی شما سر کرده بودیم
شبی که سر در آذر کرده بودیم

بیا ساقی جنون در جلوه آمد
مرا شمشیر و خون در جلوه آمد

شرابی ده برنگ خون و خون‌تر
بگو حتی جنون را هم جنون تر

که جان با یاد آتش مشت گشته است
عدم هم جلوه‌ای از هست گشته است

سیاوش زادگاه آتش نصیبند
فلک پیما و در عالم غریبند

غریبان را بهاری در زمین نیست
وطنشان ای برادر روم و چین نیست

شهیدان! بوی عالم مرده بار است
غبار این بیابان بی‌سوار است

مرا رنجی است دیریون و ازل زاد
سراپا شیونم از زخمة باد

زمین را هول آشوبی غریب است
زبان شیطان تلخی دلفریب است

زبان جادوگری پیر و شکسته است
خدا زین قیل و قال تلخ خسته است

خدایا گرچه نومیدم سراسر
زبانم را برقصان همچون آذر

که جز با نام مردانت نگردد
که جز دور شهیدانت نگردد

که جز با نام سرداران نچرخد
که جز با یاد دلداران نچرخد

مدد کن یا علی(ع) تا از محمد
سخن گویم بحول حیّ سرمد
***
مرا با هرم این دشت آشنا کن
مرا در باغ بی‌باران رها کن

رها کن تا دلم آرام گیرد
تبی از جلوه‌های جام گیرد

و با گلخسه‌هایت در دل شب
بجوشم مثل اشک از چشم کوکب

رها کن تا دلم آشفته گردد
سخنهای مگویت گفته گردد

مرا ای پیر! همزنجیر بیشه
محمد! با توأم ای شیر بیشه

برادرهات بوی خون گرفتند
دلی آشفته چون مجنون گرفتند

محمدّ! تاب مستوری نداریم
برادر! طاقت دوری نداریم

محمدّ! جلوه کن اروند گم شد
زمین در مکر غوغایان رُم شد

لجن فرسوده‌ها بی‌آبرویند
خصیص افتاده و درّنده خویند

محمد آتش از چشمت بیفشان
زمین را رعدی از خشمت بیفشان

محمد ای جهان آراترین مرد
شکوه خاک بی‌پرواترین مرد

هوا دم کرده چون عصیان شیطان
زمین پتیاره‌ای آلوده دامان

مرا این عسرت و دلخستگی چیست
محمد، آه این پربستگی چست

بگو با ما که باغ جلوه باز است
بگو که عالم ما دلنواز است

بگو که می‌توان با بال بسته
سرودی خواند از دلهای خسته
***
نسیمی می‌وزد کاکل برافشان
برآشوبندة آرامش جان

بیاد چلچراغ گیسوانت
دری بگشا ز باغ گیسوانت

بیفشان موی و مجنون کن زمین را
زبان بگشا و در خون کن زمین را

مرا ای پیر در زنجیر پیری
بنقل دوش در صحبت نگیری:

«که دوشم با گل و با گلستان بود
مرا کاشانه‌ای در بوستان بود

به پیرامون من خوشاب و دُر بود
مرا قصری، وجودی از شیرپر بود

مرا حوری و شان همپایه بودند
ملائک با دلم همسایه بودند

تو کودک بودی و عالم چه خوش بود
پرند و باغ بود آدم چه خوش بود

برادر! دیده‌ام با چشم جان بین
و آنسوتر از این چشم جهان بین

که مردان پریروزی عجیبند
اگر چه بر زمین اما غریبند

همان مردان آتش جان بی‌باک
همان پابر زمینان، سر بر افلاک

همان مردان خرمشهر و اروند
همان شب زنده‌داران فرهمند

مرا ای غربت عالم فراگیر
بلای زخمة آدم فراگیر

مرا ای باد بی‌باران برافکن
چه با خود مانده‌ام؟ از جان برافکن

که با خود مانده‌ام و زهول وحشت
فرو غلتیده‌ام در شط حیرت

مرا ای پیر، نقل این و آن نیست
مرا حرفی است اما بر زبان نیست

مرا حرفی است فرداتر از این خاک
بگو حتی فراسوتر ز افلاک

به جام و می چه می‌گیرید ما را
بلاجویان بلاجویان، بلا را

بلا را از بلی آموختم من
ابد هنگامه‌ام تا سوختم من

ابد هنگام را زآتش مپرهیز
بیا با جان من آتش بیامیز

چه پربندی مرا، مرغ سخن را؟
بگیر از من بگیر امروز من را

که من پایاب را طاقت ندارم
من این مرداب را طاقت ندارم

کجائید از بلاجویان عاشق
تجلیگاه گلهای شقایق

فراچشمی برآوردم از این خاک
به پیگرد شما آنسوی افلاک

خداوندان روی پاکبازی
بلاجویان دشت سرفرازی

مرا این عرصه تنگ آمد خدایا
به چشمانم خدنگ آمد خدایا

خمارم آتش این می کجائیست؟
مرا شهدی ز جام کبریائیست

خمارم تشنه عالم ندارم
هوای صحبت آدم ندارم

مرا کیفیت این جمع فرسود
نگه کن شب رسید و شمع فرسود

ببین شب را که در چشمم نشسته است
زمین از گردش بیهوده خسته است

بیاد زلف باران ریشه خشکید
نه بارانی، نه ابری، بیشه خشکید

محمد! تاب مستوری ندارم
برادر! طاقت دوری ندارم

بدون دیدگاه